*نه ماه سخت وشیرین*
فروردین امسال ماه رمضان شروع شد ومن تصمیم گرفتم روزه بگیرم.چندروزی بودکه موقع افطارشدیدحالت تهوع داشتم فکرمیکردم چون چیزی نخوردم بخاطراونه دو اردیبهشت تاظهرروزه بودم که معدم دردگرفت بازم تهوع شروع شد درکمال ناباوری یه تست زدم ویکم بعدمثبت شد.اینقدرخوشحال شدم زودزنگ زدم به مامانم اصلاباورم نمیشدکه یه کنجدتودلمه.روزموبارکردم وصبرکردم بابایی اومد همش میگفتم چجوری بهش بگم اون داشت ازکارای امروزحرف میزدمنم فقط نگاش میکردم اصلاحواسم به حرفاش نبود گفتم برات یه سوپرایزدارم گفت چیه؟زودبیبی چک رونشونش دادم باعجله اومدسمتم وگفت این ماله کیه؟طفلی خیلی جاخورداصلاباورش نمیشدداریم چهارنفرمیشیم عصرشدرفتم آزمایش بتادادم ودیدم بله مثبته.
ازفردارفتم دکترچون یک ساله قبل یه سقط داشتم براهمین ترسیدم خدایی نکرده اتفاقی بیوفته.۵هفته تمام بود.رفتم چکاپ معلوم شدکم کاری تروییددارم وداروهام شروع شد.تهوع نداشتم ولی معده دردداشتم.بیحال بودم.روزاگذشت تاکم کم حالم بدترشدتهوع.معده درد.سردرد.خیلی حالم بدبود.فقط باسرم میموندم هیچی نمیتونستم بخورم.دکترموعوض کردم وتوهشت هفته رفتم یه دکتردیگه اونجابودکه قلب خوشگلتودیدم چقدرحس خوبی بود.روزابه سختی میگذشت وهفته سیزده شدو رفتم براسونوntخیلی استرس داشتم که خداروهزارمرتبه شکرسالم بودی فقط جفت پایین بودکه دکترم گفت بایداستراحت کنی.اونجااولین بارصدای قلبتوشنیدم وهمونجاگریه کردم انشالله قسمت همه منتظرا.حالم بدوبدترمیشدشش کیلووزن کم کرده بودم وهمش توخونه مامانم میموندم.رسیدیم به هفته هجده که رفتم سونوآنومالی.خداروهزارمرتبه شکراونم سالم بودوجفت بالارفته بود.اونجابودکه فهمیدم کنجدم یه دخمل خوشگله.خیلی خوشحال شدم وقتی مامانمم فهمیدکلی خوشحال شد.طفلی مامانمم ازاول تاآخراین نه ماه پابه پای من این دکترواون دکتررفت.پابه پای من نشست بیخوابی کشیدتامن تنهانباشم.دستتومیبوسم عشق من.مردادماه اولین ست بیمارستانی ویه بسته مایبیبی برات خریدم کلی ذوق داشتم آرتین خیلی خوشحال بودولی حسودی هم میکرد.هفته بیست وشش شروع شدبادردشکم رفتم دکتروسونونوشت رفتم خداروشکرهمه چی سالم بودووزنتم۸۷۰گرم بود.کلی برات لباس گرفته بودم ودل تودلم نبودکه ببینمت.دیگه کم کم میتونستم غذابخورم.ویکم بهتربودم.هفته سی دوباره رفتم سونواینبارتبریزرفتم ودقیق تورودیدم شده بودی یک کیلووصدگرم.واردسه ماهه سوم شدم وروزبه روزسنگین ترمیشدم.معدم خیلی دردمیکردکارامونمیتونستم انجام بدم.هفته سی وچهاررفتم سونووزن وگفتن ماشالله سه کیلوهستی وهفته سی وشش رونشون میداد.دکترم برابیست ویک آذروقت داده بود.ولی من خیلی اذییت میشدم گاهی میگفتم برم وبامسعولیت خودم عمل بشم هم خیلی سنگین شده بودم.هم معده دردم شدیدبود.این اواخرهمش خونه مامانم میموندم وشبااصلانمیتونستم بخوابم وبامامانم تاصبح مینشستیم.دیگه گاهی یک روزدرمیان میرفتم دکتربرامعده دردم.خلاصه گذشت وهفت آذررفتم دکترخودم وقتی وضعمودیدبراشانزدهم وقت دادخیلی خوشحال بودم قبلاباآرتین ساک روبسته بودیم.این چندروزم استراحت کردم همچنان معده دردداشتم.شددوازده آذرومن ازصبح دردداشتم روزجمعه بودوهمه جاتعطیل بازموندم خونه مامانم شنبه زنگ زدم دکترم جواب ندادولی عمم درجریان بودفرداش روزیکشنبه صبح زنگ زدگفت بادکترهماهنگ کردم یازده ونیم بیابیمارستان.باتووبابایی ومامانم رفتیم بیمارستان وکاراموکردن وآمادم کردن براعمل.ساعت یک ونیم ظهربودبردنم اتاق عمل.چون سرآرتین خیلی اذییت شدم اینبارخیلی استرس داشتم که ازاسترس تهوع داشتم.عمم پیشم بودودلداریم میدادیکم گذشت گفتن مبارکه چقدرتپله بعددکترعمموصداکردصدای گریه ی تونمیومدهمه دورت جمع شدن باساکشن بینی وگلوتوتمیزمیکردن ولی همچنان صدایی نبود.تااینکه یکم گریه کردی دوباره صداقطع شدمنم که دستام بسته بودازکمربه پایینم بی حس بودم نمیتونستم کاری بکنم اینقدرگریه کردم ودعات کردم که بازم صدات اومد.گفتن ببریم دکترنوزادان ببینه.توروبردن عمل من تموم شدویه پرستارمهربون توروآوردگفت سحرببین دخترتو دستاموبازکردن چندلحظه نوازشت کردم وتوروبردن.بعدمنوبردن بخش وتوتوبخش ان آی سیوبستری شدی.چقدرروزای بدی بودهمه نی نی هاشون پیششون بود بجزمن.شب به زورپاشدم راه رفتم به امیداینکه منوببرن توروببینم.بامامانم ویه خانوم پرستارمهربون منوگذاشتن روچرخ وبردن طبقه پایین به زورپاشدم وچنددقیقه نگات کردم تنفست شدیدبودخیلی ناراحت بودم همه جاتوسوراخ کرده بودن تارگ بگیرن.فدات بشم من.فرداش مرخص شدم وشبش دوباره اومدم پیشت حتی نمیزاشتن دست بزنم بهت.هرروزمنوبابایی وآرتین میومدیم پیشت.چندباری مامان وبابام وامیرحسینم اومدن ولی نزاشتن جزمن کسی بره تو.میومدم بیرون بابغض تعریف میکردم.اینقدربرات نذرکردم ودعاکردم که خداصداموشنیدهمش به توواون نوزاداییکه بستری بودن دعامیکردم.بالاخره گفتن شیربدوش بیاردل تودلم نبوداین یعنی حالت بهترشده روزپنجم گفتن شب بمون اینجاخودت شیربده.مگه چیزدیگه ای جزاین میتونست اینقدرخوشحالم کنه.برای اولین باربغلت کردم وشیرت دادم.به همدیگه نگاه میکردیم وهرلحظه خداروشکرمیکردم.فرداش قراربودبدنت بخش که گفتن زردی داری یه روزدیگه نگهت داشتن یه شب اونجاتنهابودم ولی شب دوم مامانمم پیشم بود.فرداش دادنت بخش ویه روزم اونجاتحت نظربودی.خودم که خیلی خسته بودم.بی خواب بودم.جای عملم دردمیکرد ولی به عشق توسرپابودم.شب چندساعت مامانم اومدپیشت ومن برگشتم خونه.وروزیکشنبه بیست ویک آذرمرخص شدی.وظهراومدیم خونه مامانم.وعصربه یمن اومدن تومنوبا بادکنک وکیک سوپرایزکردن سایشون مستدام.انشالله ازاین به بعدروزای خوشی روداشته باشی وهمیشه سلامت باشی زیرسایه ی خدای مهربان.عشق من دخترنازنینم خیلی دوستت داریم.همیشه دعا گوی تووداداشت هستم.موفق باشین فرشته های من.










اینجاهفت روزته وتازه دادنت بخش




اینجاهم هشت روزته وتازه ازبیمارستان اومدیم خونه




عشق های مامان تااین لحظه
آرتین۸سال و۳ماه و۳روز
سلین۲ماه و۲روز
سن دارند.🥰🥰🥰🥰



*نه ماه سخت وشیرین* 
